تبليغاتX
<
blogers
> عاشقانه های یک دل شکسته ی تنها
blogers
>

عاشقانه های یک دل شکسته ی تنها
((تقديم به دست سردت که دست گرم منو رها کرد ))

نبايد به خاک دل بست

یکشنبه هشتم آذر 1388

در حياط کوچک سرد پاييز

از پس نسيمي آرام,برگي

آمد آرام روي زمين

خش خشي کرد صدايي چند

چهره اي داشت عبوس

با خود گفت:زندگي در گذر است

آري!

زندگي برگي است که روزي مي رود به آغوش خاک

پس نبايد به خاک دل بست

چشم ها را بايد گشود

وبه برگي بايد انديشيد

که مي آيد و مي رود!

ساعت 18:1 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


تو که با من نميموني !

چهارشنبه بیستم آبان 1388

يه سلام عاشقونه

با يه بغض بي بهونه

مي نويسم تا بدوني

ياد تو، تو دل مي مونه

يادته وقتي مي رفتي

دم به دم نگات مي کردم

بغض سنگين توي چشمام

گفتي: صبر کن برمي گردم


يادته قسم مي خورديم

عزيزم بي تو ميميرم

اما حالا که تو نيستي

من با دلتنگي اسيرم

يادمه وقتي مي گفتم

به خدا نميري از ياد

آه سردي مي کشيدي!

توي قلبم مثل فرياد

اما حالا که تو نيستي

حال و روز من خرابه

آخر قصه ي عاشق

اشک و ماتم و سرابه

اما حالا که مي بينم

بي تو دل رنگي نداره

توي آسمون چشمام

غروبا بارون مي باره

مي دوني طاقت ندارم

با غم و غصه اسيرم

زود بيا که خيلي تنهام

به خدا بي تو ميميرم

 

 


دلم ميگيره از حرفات

تو مضنوني به عشق من

تمام ارزوهامون دارن از ياد تو ميرن

دلم ميگيره از چشمات

که اشکامو نمبينه

تمام لحظه هاي من  دوباره بي تو غمگينه

اميد و دل خوشيم اينه يک لحظه بودن با تو

چه ميدوني از احساسم که انکار ميکني عشقو

چه ميدوني از اين روزا

از اين روزاي باروني  . . .

منو باش دارم از چي برات ميگم

تو که با من نميموني ! .  .

من ازادم ازاين دنيا به عشق تو  چه پابندم

ميدونم اخر راهيم ولي چشمامو ميبندم

برام دلواپسي داره به ياد اوردن چشمات

دارم ميرم که با عشقم دوباره نشکنه دنيات

دلم ميگيره از حرفات تو مضنوني به عشق من

تمام ارزوهامون دارن از ياد تو دارن ميرن

 

 

قرار ما به رفتن بود نگو چي شد نميدونم

خودم گفتم تمومش كنم خودم ميگم نميتونم

نميدونم كجا رفتم نميدونم دلم چي شد

درست تو بدترين لحظه ببين كي عاشق كي شد

 


 

ساعت 13:13 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها

 

 
 

 

      تو معبود مني بگزار داد از دل بگيرم

          پناهم ده که در سقف حرم منزل بگيرم

      تو دريايي و من تنها غريق مانده در باران

            تو فانوس راهم شوتا ره منزل بگيرم  

 

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد!

 

 

 

ساعت 19:36 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


خداهست...

دوشنبه سی ام شهریور 1388

تومراداری ومن

 هرشب وروز

 آرزویم همه خوشبختی توست!

 ماه من!دل به غم دادن واز یاس سخن ها گفتن

 کار آنهایی نیست که خدارادارند...

 ماه من!غم واندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

 یا دل شیشه ای ات ازلب پنجره عشق زمین خورد وشکست

 بانگاهت به خداچتر شادی واکن

 وبگو بادل خود که خدا هست خداهست!

 ماه من!

 غصه اگر هست بگو تاباشد!

 معنی خوشبختی

 بودن اندوه است...!

 این همه غصه وغم این همه شادی وشور

 چه بخواهی وچه نه!میوه یک باغند

 همه راباهم وباعشق بچین ...

 ولی از یاد مبر

 پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر ازیاد خدا

 ودر آن باز کسی می خواند

 که خدا هست خداهست...

ساعت 18:59 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


ایسترم گوزلرین

جمعه سیزدهم شهریور 1388

به چه مي خندي تو؟به مفهوم غم انگيز جدايي؟

 به چه چيز ؟ به شکست دل من يا به پيروزي خويش ؟
 به چه مي خندي تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه مي خندي تو؟به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟

خنده دار است بخند.

 

 

ایسترم گوزلرین نقشینی تصویره چکم

نیلییم سنسیز عزیزیم گینه دنیا دا تکم

سن منیم نازلی گولومسن گوزلیم دردین الیم

اوزون اینصاف ایله سنسیز نجه دنیادا قالیم

 

گوزلیم گوزلریمه رحم ایله اغلاتما منی

عشقیمین قدرینی بیل ایریسینا ساتمامنی

من سنه جان دمیشم باغریمی قان ایلمیشم

بو غریبانه لرین محملینه  ساتما  منی

 

 

ساعت 13:27 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


آخرين مصرع من قافيه اش مردن بود

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388


زندگي قافيه شعر من است

شعر من وصف دلارايي توست

در ازل شايد اين

سرنوشت من بود

مي سرايم به اميدي که تو خواني

ور نه

آخرين مصرع من

قافيه اش مردن بود

 

 

 

چيزي ندارم از تو جز پاره هاي عکسي
جز خاطرات اشکم در لحظه اي که رفتي

   عطر خوش نسيمت بوي بهشت مي داد
        فردوس خاک پا شد از آن زمان که رفتي

دارم هنوز در ياد آن آخرين کلامت
        من مست راه عشقم عاشق شدي و رفتي

  پرواز کن پرنده بنگر به اوج هستي
      دل را خزان نمودي تو چون بهار رفتي

 در اين زمانه دل بستنت هنر نيست
دل را بدان کسي بند ميرد اگر تو رفتي


ساعت 19:34 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

 

 با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

 

    زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

 

     زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

 

 مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

 

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

 

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

 

 اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

 

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

 

 همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

 

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

               

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

 

 

ساعت 21:54 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


وقتی دل ادم پر میشه

پنجشنبه چهارم تیر 1388

 

 

صدایت میزنم

آرام ٬ بی دلیل...!

برگرد و از سر شانه ات

نگاهم کن !

قرارمان یادت هست ؟

بیقراری هایمان چی ؟؟؟

قرارمان این نبود...

بیقراری هایمان هم...

بی تاب یک نگاه و یک تبسم گذرا ....!!

و سر انگشتی

که به من نشانی از راه دهد

راهم کج کوره راهیست

هرچه میروم به هرسو

بن بست کوچه ایست

بر که میگردم

راه پر پیچ و خم است

نمیرسم بتو

صدایم کن...

صدایم کن از خم کوچه ائی آشنا

به صدای آشنایت

نا آشناترین شده ام

و به نگاه غریبانه ات

غریبه ترین رهگذر ...!!

 

 


زندگی قافیه شعر من است

شعر من وصف دلارایی توست

در ازل شاید این

سرنوشت من بود

می سرایم به امیدی که تو خوانی

ور نه

آخرین مصرع من

قافیه اش مردن بود

 

     چيزي ندارم از تو جز پاره هاي عکسي


      جز خاطرات اشکم در لحظه اي که رفتي

      عطر خوش نسيمت بوي بهشت مي داد


          فردوس خاک پا شد از آن زمان که رفتي

     دارم هنوز در ياد آن آخرين کلامت 


         من مست راه عشقم عاشق شدي و رفتي

              پرواز کن پرنده بنگر به اوج هستي


              دل را خزان نمودي تو چون بهار رفتي

           در اين زمانه دل بستنت هنر نيست


         دل را بدان کسي بند ميرد اگر تو رفتي

 

ساعت 18:27 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


غم عالم توی قلبم جا گرفته

دوشنبه یازدهم خرداد 1388


خبر به دورترين نقطه جهان برسد


نخواست او به من خسته بي گمان برسد


شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت


«کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد »


چه مي کني که اگر او را خواستي يک عمر


به راحتي کسي از راه ناگهان برسد


رها کند برود از دلت جدا باشد


به آنکه دوست ترش داشته!!! به آن برسد


رها کني بروند تا دو پرنده شوند


خبر به دورترين نقطه جهان برسد


گلايه اي نکني و بغض خويش را بخوري


که هق هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که نه ...!! نفرين نمي کنم که مباد


به او که عاشق او بودم زيان برسد


خدا کند که فقط اين عشق از سرم برود


خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

 

 


چند ماهيست که از دردِ خداحافظي ات

شده ام شــاعر ولگرد خداحافظي ات

ترسـم اي خوب که تا مرز  جنـونم  ببرد

لحن پاييزي  و خونسرد خداحافظي ات

شک نکن اين دل مجنون صفتم خواهد مرد

لحـظه ي دلشکن و زرد خداحافظي ات

طاقت  بدرقـه ات  هيچ  نـدارم به خـدا

« چه کنم نيست دلم، َمردِ خداحافظي ات »

اي سفر کرده ي من کاش که مي دانستي

با من خسته چه هـا کرد خداحافظي ات

 


ساعت 16:24 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


داستان عشق

شنبه دوم خرداد 1388

يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا ميتوانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟
برخي ازدانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند.
برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند.
شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.

در آن بين، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند...
يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد.
ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
 
اما پسرپرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که : عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود...

قطره هاي اشک، صورت پسر را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان ميدانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار ميکند .
 
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود...

ساعت 21:41 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق)